تبلیغات
یه سری همکلاسی
یه سری همکلاسی
باحال های یک کلاس

نظرسنجی

به نظر شما چه مطلبی در سایت قرار بدیم؟

درباره ما


یه سری از بچه های گل دور هم جمع شدیم که با هم دیگه فارغ از تحصیل بشیم


 ایجاد کننده وبلاگ : امیر تقوی جو

این صفحه را به اشتراک بگذارید

آمار بازدید

» کل بازدید ها :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» تعداد نویسندگان :
» تعداد کل مطالب :
» آخرین بروز رسانی :


خطاطی نستعلیق آنلاین

Page Rank Check

Future Google PR for mstc.mihanblog.com - 3.17 Trust Rank for mstc.mihanblog.com - 0.90

free counters

iswa-portal.com/ درسنامه

ADS

دانلود نرم افزار و موزیک

بازی سریع و آتشین رو دیدی؟ بیا بازی کن ببین چه پدیده ایه!! بازی سریع و آتشین رو دیدی؟ بیا بازی کن ببین چه پدیده ایه!!

یه سری همکلاسی

صفحات سایت :

خاطرات سربازی یکی از هم دوره ای هام

پنجشنبه 15 تیر 1391, 07:36 ب.ظ نویسنده همكلاسی دسته بندی : آزاد...,

رفتیم پادگان 24 ساعت تو مینی بوس تركیدیم. ماشا الله همه سیگاری داشتم خفه میشدم.

جونم براتون بگه با یه مكافات رسیدیم.
جلوی در ورودی پادگان مارو به خط كردن گفتن: عرقی، ورقی، زر ورقی مال شخصی گریتونه.
دعوایی و چاقو كش اینجا نداریم همه مثل همند. منم یه دفعه یه شیشكی زدم مامان( دستتو دور دهنت لوله كن بعد توش فوت كن) بخاطر اینكار من همه با لباس شخصی سینه خیز رفتیم.
.
.
.
.

رفتیم پادگان 24 ساعت تو مینی بوس تركیدیم. ماشا الله همه سیگاری داشتم خفه میشدم.

جونم براتون بگه با یه مكافات رسیدیم.
جلوی در ورودی پادگان مارو به خط كردن گفتن: عرقی، ورقی، زر ورقی مال شخصی گریتونه.
دعوایی و چاقو كش اینجا نداریم همه مثل همند. منم یه دفعه یه شیشكی زدم مامان( دستتو دور دهنت لوله كن بعد توش فوت كن) بخاطر اینكار من همه با لباس شخصی سینه خیز رفتیم.
تقسیم شدیم گردان امام علی گروهان جهاد.
منم بخاطر قد 197تیم شدم ارشد گروهان.
تا بعد....
تو دوران ارشدی به همه گیر میدادم تا اینكه یكی زیرابو زد كه بعله آقا (منظورش منم) تو راه میدان صبحگاه در حال رژه شعر نامربوط میخونه.
مثلا شما تصور كنین با ضربه 4 پا شعر هماهنگ بود. من میگفتم همه به فرمان من... شعر شروع میشد ...
خونه یــــــ مادر بزرگـــــــــــه /////// هزارتا قصه دارهههههههه خلاصه با آهنگ بخونین با حال میشه.
100 تا شنا بهم داد و یه دور سینه خیز بدون پیراهن تو برف. بعد كه تنبیه شدم اومدم به فرماندم اعتراض كردم. ولی اون همجوابی كرد و جواب نا مربوط داد منم اومدم بیرون كه نامرد از پشت زد تو كمرم منم 10 تا پله و خوردم زمین و بعد 3 روز از بهداری اومدم بیرون.
چشمتون روز بد نبینه تا اومدم صاف رفتم سراغ فرمانده 4 تا لیچار بارش كردم و یكم تهدید .
من و گذاشت پست نگهبانی اسلحه خونه (پست تنبیهیه - تو آموزشی پست نمیدن)
منم خوابیدم....
تا بعد....
خواب بودم كه فرمانده اومد سراغم.
دوباره تنبیه. باز من و گذاشت پست بوفه كه سرده و جای خواب نداشت منم رو زمین دراز كشیدم خوابیدم باز صبح فهمید و من و تنبیه كرد.
شب تو آسایشگاه لای انگشت بچه ها پنبه میزاشتیم آتیش میزدیم فكرشو بكن تو خوابی یهو پات داره میسوزه وای اون از درد سوختگی دور آسایشگاه میدویید و ما میخندیدیم.
یادم نمیره تو آب بشكه كه همه از اون آب میخوردن وایتكس ریخته بودیم هیچكسی نمیتونست آب بخوره بعد ما ظرفایی كه آب كرده بودیمو میفروختیم به بچه ها.
یه روزم تو دیگ غذای بچه های گردان (700 نفری میشدن) یه ظرف بزگ فلفل قرمز و فلفل سیاه ریختیم هیچكی نتونست غذا بخوره بجز من و دوستام.
شبها بلند میشدیم تو شلوار بچه ها چایی میریختیم صبح پا میشدن لكه چایی و میدیدن فكر میكردن شب ادراری داشتن از خجالت آب میشدن.
تا اینكه یكی مارو دید و به فرمانده گفت. اونم واسه ما نگهبان گذاشت. ولی....
من رفتم دستشویی در ورودیه دستشویی و از پشت چفتشو انداختم از پنجره اومدم بیرون غروب دیدم همه از جمله فرمانده داره به خودش میپیچه آخه در توالت قفل بود. جاتون خالی اینقدر خندیدیم كه نگو....
آخرای آموزشی بود داشتیم تو آسایشگاه جشن میگرفتیم كه...
یكی از دوستان داشت ساز میزد یكی میخوند و بیشتر بچه ها مشغول رقص بودن.

كه یه لحظه حس كردم یكی كنارمه. تا سرمو برگردوندم دیدم فرمانده از در پشتی یواش اومد تو آسایشگاه انگشتشو به اشاره سكوت برد نزدیك بینی درازش گفت هییییییس. منم گوش كردم و با صدای بلند داد زدم خبر داااااااااااار ....

در آن واحد یعنی كمتر از 5ثانیه همه رو تختشون بودن تازه صدای خرو پفشونم میومد.

یكی هم داد زد مگه نمیبینی خوابیدیم چراغو خاموش كن... فرمانده برپا زد همه كنار تخت.
همه و برد بیرون تو برف و سرما (چه سوزی هم داشت جاتون خالی) با لباس زیر و زیر پوش یك ساعت نگه داشت.

بچه ها آدم كه نشدن بدتر كردن. گروهان شد باغ وحش. یكی میگفت بععععععععععع

یكی میگفت مااااااا یكی عرعر میكرد .... خلاصه از ساعت 9.30 شب تا 1 صبح تو سرما توپ یخ زدیم. من كه ایستاده خوابیدم.

یواش یواش داریم میرسیم به یگان خدمتی.... تا بعد....


برچسب ها : پادگان , خاطرات , سربازی ,